سرخط خبرها
خانه / زندگی نامه آیت الله میبدی

زندگی نامه آیت الله میبدی

زندگانی خود نوشت آیت الله سید محمد رضا میبدی گرگانی

اینجانب سیّد محمد رضا طاهائی میبُدی فرزند مرحوم سیّد علی فرزند سیّد جعفر -عفی الله عنی و عنهما- هستم که هم اکنون به سیّد محمد رضا میبدی مشهور میباشم . روز اوّل تیر ماه جلالی که به گفته مرحوم مادرم مصادف با روز عید فطر بوده است و به ظاهر سال یکهزار و دویست و نود و نه(1299هـ ش) بوده است در میبُد تولد یافتم در حدود ده، دوازده سالگی از عمرم پدرم به رحمت ایزدی پیوست، من و برادر کوچکم سیّد جعفر تحت سر پرستی مرحوم مادرم و برادر بزرگم مرحوم سیّد محمد طاهائی معروف به مجذوب چند سالی در میبد و یزد بسر بردیم.

من از همان اوان کودکی روحانیت را دوست میداشتم و هوای طلبگی در سر می پروراندم تا خاطره یی در قلبم درخشید، روانم را روشن و راهم را مشخص کرد – شاید اینهم از نیات پاک مرحوم پدرم بوده باشد که خیلی میل داشت من روحانی بشوم – بهر حال به دنبال این هدف مقدس حرکت کردم و با تماس با بعضی از روحانیون در مصلای یزد و مدرسه خان قسمتی از مقدمات را در آنجا گذرانیدم سپس از آنجا به قم و تهران رفتم و در حضرت عبد العظیم به محضر مرحوم شیخ محمد تقی بافقی قدس سرّه الشریف رسیّدم مدتی از انفاس قدسی و فیوضات معنوی ایشان بهره مند میشدم البته درس ادبیاتی هم خدمت ایشان داشتم سپس به قم باز گشتم و در مدرسه دار الشفاء اقامت گزیدم در این زمان حوزه علمیه بوسیله آیات حاج سیّد محمد تقی خوانساری و حاج سیّد محمد حجت و حاج سیّد صدر الدین صدر رضون الله تعالی علیهم اداره میشد، در آنجا ماندم و قسمت دیگری از ادبیات در آنجا خواندم .

حوزه علمیه در وضع بدی بسر میبرد و فشارهای عمّال پهلوی عرصه را بر روحانیت تنگ کرده بود و بویژه در باره طلاب تازه وارد حساسیت بیشتری نشان میداند، اذیّت و آزار میکردند در این اوضاع نا مساعد و شرائط سخت کار به جائی رسید که دیگر ادامه تحصیل در آنجا برایم امکان نداشت از این رو با نداشتن ساز و برگ راه  و نبودن راه عادی بسوی عراق که پرنده یی از مرزها عبور نمیکرد با عزم راسخ و توکل به خدای عزیر به قصد  نجف اشرف علی مشّرفه آلاف التحیه و السلام از قم حرکت کردم که برای گریز از چنین خطری گزیری جز این نداشتم و برای رسیدن به چنین هدف والایی جای دیگری نمی پنداشتم آری با توکل خالص به خدای متعال عزّ اسمه – که معمولا در چنین حالاتی بیشتر به آدمی دست میدهد – بسوی همدان روانه شدم فصل تابستان بود من در حدود پانزده روز در آنجا توقف نمودم و در مدرسه سکونت گزیدم مرحوم آیة الله آخوند ملا علی را که از علمای معروف بود زیارت کردم و چند روزی که در آنجا بودم از محضر درس تفسیرشان که بعنوان دروس تعطیلی تابستانی بود استفاده میکردم از آنجا به کرمانشاه رفتم ولی عبور از آنجا که به خاک عراق نزدیک میشد به طریق عادی ممکن نمی بود و راه دیگر و  وسیله دیگر لازم داشت که به آسانی فراهم نمیشد و به حکم ضرورت به جائی میباید متوسل شد مرحوم آیة الله حاج آقا محمد میبدی که از علمای بزرگ آن منطقه بود را زیارت کردم و از ایشان استمداد خواستم با این که کار بسیار مشکلی بود با آن بزرگواریی که داشتند بویژه هنگامی که دانستند من میبدی هستم توجه خاصی مبذول داشتند و فرمودند باش تا یکی را پیدا کنم و سر انجام پس از یکماه مرا به اتفاق دو روحانی دیگر که بهمین قصد آمده بودند با یک نفر راهنمای کُرد روانه کردند و خلاصه آنکه این مسافت طولانی میان کرمانشاه و کاظمین را بی راهه از طریق مندلی پیاده پیمودیم و از آنجا در حال خوف و رجا خودم را به کربلا و نجف رسانیدم.

صبح روز جمعه وارد نجف اشرف شدم و پس از زیارت مرقد مطهر مولی امیر المؤمنین برای سکونت جویای مدرسه شدم مرا به مدرسه قزوینیها که نزدیک حرم شریف بود هدایت کردند چند نفر روحانی سالمند را در مدرسه دیدم از یکی پرسیدم اینجا اطاق خالی دارد؟ گفت همه اطاقها خالی است هر کدام را که میخواهی بگیر!

براستی از این لحاظ زمان عجیبی بود، مردم به فقه و روحانیت بهیچ وجه رغبتی نداشتند، مدرسه خالی بود و کسی میل به طلبگی نداشت، در نجف اشرف جز همان روحانیون سالمند و سالخورده و شماری ناچیز از طلاب جوان که بیشتر فرزندان همان روحانیون بزرگوار بودند کس دیگری دیده نمیشد و برایشان بسی جای تعجب بود که کسی از ایران برای طلبگی بیاید، بهر حال خیلی گرم گرفتند و بقدر توانشان پذیرائی کردند، من در آنجا اطاقی گرفتم ولی اطاقی بود و دیگر هیچ .

مرحوم آیة الله آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی قدس سره الشریف مرجع مطلق وقت بود، دامادش مرحوم سیّد احمد اشکوری که نوه دختری او را داشت در این مدرسه اطاق و تدریسی داشت وضع مرا که دید گفت نامه یی برای آقا بنویس برایش ببرم نامه را نوشتم و به او دادم فردایش آمد که آقا فرموده خودش بیاید من به خدمت ایشان رسیدم و بعد از سلام و عرض ادب وضع خودم را به ایشان گفتم، آن بزرگوار مانند پدری مهربان از من پرس و جو می کرد و به حرفهایم گوش میداد و پس از آنکه به مولد و وطنم و وضع زندگانیم اطلاع پیدا کرد به دل جوئیم پرداخت و از هوش و استعداد یزدیها تعریف نمود که علمای بزرگی داشته اند و چند نفر را مانند مرحوم آقا سیّد محمد کاظم و آقا شیخ عبد الکریم قدس الله اسرارهما را بر شمرد که مثل این بزرگان از یزد بر خاسته اند آنگاه همان جمله ای که مولی امیر المؤمنین علیه السلام در رؤیا به من فرموده بودند  بر زبان راند: که الآن که اینجا آمدی دیگر ناراحت مباش. سپس فرمودند : امروز هر کس طلبه شود سرباز امام زمان است و بر امام زمانست که سربازش را حفظ کند.

آنگاه فرمودند شهریه ات را میگویم هرندی بدهد و نانت را هم از حاجی رضا بگیر و مبلغ دو دینار هم نقد دادند فرمودند این هم به مصارف لازمت برسان و این همین بود و بس، بدان قناعت ورزیدم و دیگر نیازی نفتاد که مزاحم ایشان بشوم.

باری در همان مدرسه به درس و بحث پرداختم و باقیمانده ادبیات را با تمام جدیت به پایان رسانیدم ،سپس قوانین را نزد همان سیّد احمد اشکوری و شرح لمعه را نزد مرحوم سیّد محمد باقر محلاتی و مرحوم شیخ ذبیح الله قوچانی قدس الله اسرارهم تلمذ نمودم . و پس از مدتی از آن مدرسه به مدرسه بزرگ آخوند رفتم و بقیه مدت اقامتم در نجف اشرف که در حدود سیزده سال میشد در همانجا بسر بردم ، دروس رسائل و مکاسب و کفایة را نزد آیات عظام حاج میرزا حسن یزدی ، آقا شیخ محمد حسین تهرانی، حاج سیّد یحیی مدرسی یزدی و حاج میرزا هاشم آملی قدس الله اسرارهم خواندم ولی رویهم رفته بیشتر این دروس را نزد مرحوم حاج سیّد یحیی یزدی خواندم . ضمنا حکمت و فلسفه را- که علاقه خاصی به آن داشتم- نزد حکیم بزرگ مرحوم شیخ عبد الرحیم گنابادی که از اساتید بنام بود استفاده کردم او فلسفه را به روش فلسفه متعالیه ملا صدرا تدریس می کرد تنها به ادله خشک فلسفی بسنده نمی کرد بلکه دلائل عقلی را با شواهد تنزیل تطبیق میداد و با رقائق عرفانی اشراب می کرد و مطالب را از هر جهت آراسته القاء مینمود .

و ما در این زمینه از فیوضات علمی و اخلاقی عالم ربانی مرحوم آیة الله شیخ مرتضی طالقانی قدس سره الشریف که در مدرسه سیّد سکونت داشت بهره مند میشدیم البته در آن زمان چیز خاصی به شکل رسمی تدریس نمی کردند ولی هر کس هر چه میخواست برایش می گفتند، ما مشکلاتی که از فلسفه کلام و غیره داشتیم نزد ایشان می بردیم و از ایشان استفاده می نمودیم و بیشتر منظورمان استفاضه از فیوضات معنوی و برکات اخلاقی آن بزرگوار بود.

دروس خارج: خارج فقه و اصول را نزد اساتید بزرگ و آیات عظام حاج سیّد عبد الهادی شیرازی و حاج شیخ محمد کاظم شیرازی و حاج سیّد ابوالقاسم خوئی و حاج سیّد یحیی مدرسی یزدی قدس الله اسرارهم استفاده نمودم . قسمتی از خارج مکاسب را از محضر حضرت آیت الله حاج شیخ محمد کاظم شیرازی قدس سره استفاده نمودم معظم له بعد از مرحوم آیة الله اصفهانی و آیة الله حاج آقا حسین قمی قدس سره هما مدت کوتاهی زعامة حوزه علمیه نجف اشرف را  بعهده داشت ولی متأسفانه أجل مهلت نداد که بیش از این از او بهرمند شوند، ایشان به من لطف خاصّی داشتند بهنگام بیماریشان که در یکی از اطاقهای مشرف بر شط فرات در کوفه  ایّام نقاهت را میگذراندند به خدمتشان رسیدم عرض کردم حالتان چطور است؟ فرمودند در همین اطاق یا اطاق این طرف یا آن طرف مرحوم سیّد محمد فیروز آبادی بستری بود، یک طبیب حاذق نصرانی – که آن زمان طبیب حاذق مسلمان در عراق کم بود- از بغداد برایشان آوردند ، طبیب وقتی معاینه کرد به وسیله مترجمش پرسید: این آقا چند سال دارد؟ گفتند هشتاد سال طبیب دست به آسمان بلند کرد و چیزی گفت از مترجم پرسیدیم : چه گفت ؟ گفت :دعا کرد که خدایا به حق حضرت مسیح مرا به این سنّ برسان یعنی این آقا عمرش را کرده و کارش تمام شده است .

آنگاه مرحوم شیخ فرمودند: من هفتاد و نه سال دارم و از خدای متال میخواهم یکسال دیگر زنده بمانم اما نه برای اینکه- با این کسالت- علاقه به زندگی دنیا داشته باشم بلکه میخواهم مشمول این حدیث شریف شوم که خدای متعال میفرماید: کسی که عمرش به هشتاد برسد من حیا می کنم او را عذاب کنم.

دعایشان مستجاب شد و در سال بعد به رحمت خدا پیوست .

باری اصول را از محضر حضرت آیت الله مرحوم حاج سیّد ابو القاسم خوئی اعلی الله مقامه استفاده نمودم و در حقیقت بیشترین استفاده ام در اصول از ایشان بود که یک دوره کامل از بیاناتشان بهرمند شدم ایشان لطف خاصّی به من داشتند و میل داشتند که در آنجا بمانم و من هم نمی خواستم از برکات و فیوضات مولی امیر المؤمنین علیه آلاف التحیة و السلام و محضر اساتید بزرگی همچو ایشان دور شوم نهایت آنکه مشیت الهی عز اسمه چیز دیگر بود که شد .و او مصلحت بنده اش بهتر میداند.

من حدود سیزده سال در نجف اشرف اقامت داشتم که در این مدت فقط دو بار آنهم چندی پس از شریور 1320 هـ ش به ایران مسافرت کردم تا سر انجام تصمیم گرفتم برای اقامت در ایران عراق را ترک گویم.

روز سیزده فروردین سال 1328 هـ ش بود که حضرت آیة الله حاج سیّد ابو القاسم خوئی قدس سره و چند نفر دیگر از علمای بزرگوار برای تودیع به اطاق من در مدرسه بزرگ آخوند تشریف آورده بودند و با خداحافظی از این بزرگواران در همان روز برای ایران حرکت کردم و در ایران بعد از زیارت مشهد مقدس بمنظور دیدار فامیل و سیاحت منطقه شمال عازم گرگان شدم و بهمین منظور چندی در قلی آباد- در چهار فرسخی گرگان – که چند نفر از فامیلهای ما در آنجا بودند توقف داشتم مرحوم شیخ محمد رضا مدرس (مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد رضا مدرس جلینی) که یکی از علمای بزرگ گرگان بود به آنجا آمد و بعد از یک مذاکره علمی علاقه خاصی به من پیدا کرد و مرا به گرگان دعوت کرد او در مسجد جامع گرگان امامت داشتند و در مدرسه رضویه تدریس میکردند من بسیاری از اوقات او را زیارت میکردم متأسفانه طولی نکشید مریض شد و این در ماه رمضان بود دوستانش را سفارش کرد فلانی را بیاورید به دنبال من آمدند من با کسب اجازه از خودشان در مسجد بجای ایشان اقامه نماز میکردم که متأسفانه در دهه سوم همان ماه رمضان در گذشت و بدین ترتیب از قضا به دامن قدر افتادم و در اینجا مستقر شدم و تا هم اکنون که سال 1373 هـ ش میباشد به اقامه نماز و ارشاد و هدایت که هدف اصلی درس و تدریس است اشتغال دارم ، به لطف خدای متعال و همت مردم کتابخانه در کنار مسجد احداث نمودم که حدود بیست سال است، مورد استفاده طالبان علم و دانش است و به دست خودم اداره میشود امور درسی طلاب را در همان مدرسه رضویه رسیدگی مینمودم و خود تا سطح عالی رسائل و مکاسب و کفایة تدریس می کردم  و چون در این اواخر بنای مدرسه به ویرانی کشیده شده بود و خود در حدود چهل سال از آن استفاده کرده بودم سزاوار ندیدم آنرا بحال خرابی واگذارم از این رو در صدد تجدید بنایش بر آمدم که هم اکنون به لطف خدای متعال پیکره اش در آمده است و امید است بهمین زودی برای استفاده طلاب آماده گردد و درس را بدان انتقال دهیم و گذشته از تدریس و رسیدگی به امور طلاب و کارهای مردمی به تحقیقاتی  هم اشتغال دارم که هنوز صورت تألیف بخود نگرفته است از الطاف کریمانه اش امیدوارم توفیق انجامش را عنایت فرماید.

والسلام علیکم ورحمة الله و برکاته

بتاریخ 4/8/1373 هـ ش برابر بیستم جمادی الاولی سنه 1415هـ ق

سیّد محمد رضا میبدی